بدل گفتـــم مکن این قدر فریاد که اندرخرمـــــــن صبر آتش افتاد
بسوزد شمع سان فایز سرا پا گهی کان چشم شهلا بردر افتاد فایز
این روزا خیلی قاطی کردم چراشو نمیدونم ، البته اینم که ندونم نه ، اما یه جورایی خودمو به نفهمی زدم درستشم همینه اما تا کی بایدخودمو به نفهمی بزنم و فرار کنم . یه چیزی دیگه هم هست علاوه بر قاطی کردنم تو این روزا زود هم عصبی میشم من ذاتا عصبی نیستم اما نمیدونم چرا زود از کوره درمیرم . نمیدونم نمیدونم ...
به جز اینا یعنی قاطی کردن و عصبی شدنم دلمم خیلی گرفته الانم که دارم اینارو می نویسم تلویزیون داره فیلم بینوایان ویکتور هوگو رو پخش میکنه خدارو شکر که قبلا فیلمو دیدم وگرنه مجبور بودم فیلم رو ببینم و اونوقت بود که دلم بیشتر میگرفت . البته اینم بگم چون این روزا و شبا دسترسی به اینترنت از شاخ غول شکستن هم سخت تر شده احتمال میدم نتونم کانکت بشم و برم فیلم رو هم ببینم . و پست رو بذارم برا صبح ... دیدین گفتم همینطور هم شد الان صبح ، بعد از نماز هستش که تونستم کانکت بشم و ...
